
سلام!
شايد مرا بشناسي!
اما خطوط چهره ام را به ياد نياوري!
نمي دانم! شايد هم نشناسي!
شايد در صف همين روزمرّگيها کنارت ايستاده باشم !
و يا پشت چراغ قرمز همين شهر نگاهت کرده باشم !
شايد هم نگاهم کرده باشي !
شايد صدايت زده باشم !و تو نشنيده باشي.
و شايد در خيابان به تو تنه زده باشم !
و نگفته باشم ببخشيد خانم.
شايد عاشق ات باشم !
و گفته باشم!
شايد عاشقم باشي !
و نگفته باشي!
شايد هم متنفر!
شايد همبازي کودکي هايت باشم !
يا همان رفيق روياهايت!
و يا نابودگر آرزوهايت !!
شايد همان باشم که هستي !؟
و شايد هيچوقت و هيچ جا و هيچ گاه همان
نباشم که حس کرده اي.
و تو خوب ميداني در اين روزهاي پر شايد که زندگي را
مي سازم تکه تکه از دست مي روم در روز روزش.
و درباره من همين شايد کافي باشد که بداني اين روزها
اکسيژن ناياب را به دي اکسيدکربن ناب تبديل مي کنم!
و خدا شاهد است خيلي قبل ترها هم گفته بودم
مگر فرقي مي کند کجا اين اکسيژن را ببلعي و کدامين
طبيعت را نابود کني.
... و در اين روزهايي که خسته ام و هيچ کس، هيج چيزي و
هيچ حرفي مرا به جايي نمي بندد
عجيب دلم تنهايي مي خواهد
و چه سخت است تحمل آن وقتي که بداني!
اين کره خاکي جاي دنجي براي تنهايي نيست.
شايد باور کني!
و شايد باور نکني!
در روزهايي که عاشقانه تحمل مي کنم!
اينهمه آهن پاره و سيمان و سنگ را!
نفس نفسش فرسوده مي کند مرا بي انتهايي!
در و ديوارهاي اين شهر...!
... نمي دانم شايد همين که تنها تو بداني
من خسته ام کافي باشد!.
پس بگو دوباره سيب بچيند حوا ...
من خسته ام.... بگذار از اينجا هم بيرونمان کنند.
خدايا مگر فرقي مي کند کجا اين اکسيژن را ببلعي.