ماه خدا...


باز آى و دل تنـگ مرا مونس جان بـاش / وین سوخته را محـرم اســرار نهان بـاش...

زان باده که در میکده عشـق فروشــند / ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش...



در خلوت شب ز حــق صـدا می آید / از عطر سحر بوی خدا می آید

با گوش دگر شنو به غوغای سکوت / کز مرغ شب ، آواز دعا می آید . . .

«ماه رمضان مبارک»

به فریادم برس ای خدا...

چه رسم جالبیه...

صداقتت را می گذارند پای سادگیت...

سکوتت را می گذارند پای ندانستنت...

نگرانیت را می گذارند پای تنهاییت...

وفاداریت را می گذارند پای بی کسیت...

و آن قدر تکرار می کنند که خودت هم باورت می شودکه 

تنــــــــــــــــــــــهایی و محــــــــــــــــــــــــــتاج...

باران نیا...


باران تلاش نکن هر چه قدرم که زیبا باشی زمین را قشنگ نمی کنی.

ندیدی وقتی که به زمین میرسی گل آلود میشوی!!

باران نیا اینجا کسی منتظرت نیست...

ندیدی که چه قدر چتر ساختند!!!

باران به خدا زمین قشنگ نیست من دروغ نمی گویم 

گواه من درختان اند :

وقتی که نمیباری از غصه زمین خشک می شوند

باران تو چه دل پاکی داری نکند از پیش خدا می آیی!!!

چگونه تاب تماشای این همه بدی را داری...؟

ندیدی که گل ها خیانت می کنند!

آنها از تو نفس میگیرند و به زنبور کام میدهند...

شمع را ندیدی مظهر از خود گذشتگی و پایداریست...

تمام می شود ، تمام میشوی باران نیا...

شمع پروانه دارد، تو چه داری؟ به شوق کی میباری؟

باران دریا می شوی سرگردان رود ها می شوی...

بازیچه خورشید می شوی روحت پر می کشد...

باران نیا...

به قول پروین:

باران نیا زمین جای قشنگی نیست من خود اهل زمینم

باران پاسخ داد:

من اشک آسمانم از داغ زمین میبارم... 

از زمین با من نگو...

سخت است...

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.

« دکتر علی شریعتی »

عاشقی هم عاشقی های قدیم...

در سمت تو ام

دلم باران

دستم باران

دهانم باران

چشمم باران...

روزم را با بندگی تو پاگشا میکنم،

هر اذانی که میوزد؛ پنجره ها باز میشوند، یاد تو کوران میکند...

هر اسم تو را که صدا میزنم، ماه در دهانم هزار تکیه میشود،

کاش من همه بودم، با همه دهانها تو را صدا میزدم...

کفشهای ماه را به پا کرده ام، دوباره عازم تو ام،

تا بوی زلف یار در آبادی من است

هر لب که خنده ای کند از شادی من است

زندگی با توست...

زندگی همین حالاست!!!

بی خیال....


از خودت بگو

من که نیستم با که سخن می گویی؟!!!

من که نیستم آرزوهایت را از که می خواهی؟!!!

من که نیستم از که خاطره می سازی؟!!!

البته خب

من که نیستم خیلی ها هستند!!


نمی دانم چرا امشب ...

خواب شب یلدا را می بینم...

                                               بی خیال...



می بینی که چه راحت

برای چندمین بار فراموشت کردم؟؟؟!

                                                 بازم  بی خیال....

از خودم دلگیرم تقصیر تو نیست....

تقصیر من است که تو این قدر بی وفایی....

ولیکن اشکالی ندارد....

فقط گفتن این جمله است که آرامم می کند...

                                              بازم بی خیال....

اگر...

 

 

اگر ماه بودم به هرجا که بودم...

 

سراغ تو را از خدا می گرفتم...

 

و گر سنگ بودم به هر جا که بودم...

 

سر رهگذر تو جای می گرفتم...

 

اگر ماه بودی به صد ناز شاید...

 

شبی بر لب بام من می نشستی...

 

و گر سنگ بودی  یه هر جا که بودی...

 

مرا میشکستی،مرا  میشکستــــــــی...

 

تو را به جای...


تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم


تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال 

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم...

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم...

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم...

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم...

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم...

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم...

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم...

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم...

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم...

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم...

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم...



شیشه پنجره را باران شست...!

...............واي باران باران

شيشه پنجره راباران شست

از دل من اما..

چه كسي نام تو را خواهد شست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

ميپرد مرغ نگاهم تا دور

واي باران باران

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب روياي فراموشي هاست

خواب را در يابيم

كه در آن دولت خاموشي هاست

من شكوفايي گل هاي اميدم را در روياها ميبينم ...

وندايي كه به من ميگويد:

گرچه شب نزديك است

دل قوي دار

سحر نزديك است.........

.........در ميان من وتو فاصله هاست

گاه مي انديشم

ميتوان تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش داري

دست هاي تو توانايي آن دارد كه مرا زندگاني بخشد

وتو چون مصرع شعري زيبا

سطر برجسته اي از زندگي من هستي.

دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهي ديگر

رونقي ديگر هست.

ميتواني تو به من زندگاني بخشي

يا بگيري از من آنچه را ميبخشي.

........گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با چه كس ميگويد؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي ميشنوي روي تورا

كاشكي ميديدم

شانه بلا زدنت را بيقيد

و تكان دادن دستت كه

-مهم نيست زياد-

وتكان دادن سر كه

-عجيب!عاقبت مرد؟

ـ افسوس

كاشكي ميديدم! من به خود ميگويم:

چه كسي باور كرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟.......

با من اكنون چه نشتن ها خاموش ها

با تو اكنون چه فراموشي هاست.

چه كسي ميخواهد من وتو ما نشويم

خانه اش ويران باد..

من اگر ما نشوم تنهايم

تو اگر ما نشوي خويشتني.

«حمید مصدق»

کاش می دیدم چیست....؟؟؟


کاش می دیدم چیست

آنچه از چشمان تو تا عمق وجودم جاریست؟


آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی


بال مژگان بلندت را

می خوابانی


آه وقتی که تو چشمانت 

آن جام لبالب از جان دارو را


سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق


از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب


در تنم می گردد

دست ویران گر شوق


پر پرم میکند ای غنچه رنگین پر پر....


من ، در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ايمان را

در پنجه باد ،

رقص شيطاني خواهش را ،در آتش سبز !

نور پنهاني بخشش را ،در چشمه مهر !

اهتزاز ابديت را مي بينم !!

بيش از اين ، سوي نگاهت ، نتوانم نگريست !

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست !

كاش مي گفتي چيست

آنچه از چشمان تو تا عمق وجودم جاريست ؟!

«فریدون مشیری»

دلتنگم...دلتنگ...!


گاه دلتنگ می شوم... 


دلتنگتر از همه دلتنگی ها

گوشه ای می نشینم ...

و حسرت ها را می شمارم... 

و باختن ها را،

و صدای شکستن ها را...

نمی دانم  کدامین امید را ناامید کرده ام ...

و کدام خواهش را نشنیدم... 

و به کدام دلتنگی خندیدم

که این چنین دلتنگم.

دلتنگم، دلتنگ...!
 

از چشمان بیاموزیم...

کاش دوست داشتن را از پلک های خود می آموختیم... 



پلک هایی که تا وقتی خون

در رگ هایشان جاری است هردم برهم بوسه می زنند...

پلک هایی که از سحر تا پاسی از شب

برای در آغوش کشیدن هم لحظه شماری می کنند...

پلک هایی که حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند

دوری از یکدیگر را تاب بیاورند پلک هایی که

در لحظه مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهند...

دوست داشتن را باید از آن ها آموخت …!

خیال تو...


به تو می اندیشم

به تو و تندی طوفان نگاهت بر من

به خود و عشق عمیقت در تن

به تو و خاطره ها

که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم

جام قلبم که به دست تو شکست

من چرا باز تو را می بخشم؟؟؟

به تو می اندیشم

به تو که غرق در افکار خودی

من در اندیشه افکار توام

قانعم بر نگه کوته تو

هر زمان در پی دیدار توام…

مانده ام...

قطار می رود....تو می روی..... تمام ایستگاه می رود............

و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!

«قیصرامین پور»

بدون شرح...

شنیده بودم که عشق با شعف همراه است اما ، از شنیدن اینکه فرهاد ها از عشق شیرین ها خود را می کشتند و مجنون ها بخاطر عشق لیلی ها از کار و زندگی می افتادند هیچ گاه به شعف نمی رسیدم و در هیچ یک از این ها عشق الهی را نمی دیدم . هر چند که اطرافیانم همواره ، خواهانِ عشق بودند اما همیشه با افتخار می گفتم : " اگر این اسارت ، عشق است ، من هیچ گاه خواهانِ عشق نیستم . "


عشق در نگاهِ آنها اینگونه بود ، که معشوق را همچون قناری در قفسی حبس می کردند تا بتوانند از وجودِ او در نزدیکی ِ خود لذت ببرند . شنیدم که عاشقی به معشوقش می گفت : "عزیزم تو مالِ منی!!!!!!! " .

چندین سال برایم اینگونه گذشت . در این مدت از اطرافیانم می پرسیدم عشق چیست ؟ در اکثر پاسخ ها عشق همان اسارتی بود که من از آن می گریختم . تا این که توانستم با عارفی صحبت کنم و با یک برداشت ذهنیِ عالی که قدرت ِ توان بخش عشق را بیان می کرد آشنا شوم .

از او پرسیدم : عشق چیست ؟

گفت : عشق نیرویی است که اگر بخواهی در وجودِ تو غرق می شود . نیاز به جاری شدن دارد تا تو آن را حس کنی پس تو معشوقی بر می گزینی تا با جاری کردنِ عشقِ درونی ات به او به شعف برسی .

پرسیدم : چرا خیلی ها ، با عشق اسارت می سازند ؟

گفت : عاشق گل هیچ گاه بخاطر ِ علاقه زیادش به گل آن را از بوته جدا نمی کند تا در لیوانِ آبی آن را در کنج خانه حبس کند . عاشق حقیقیِ گل آن را در بوته باقی می گذارد تا از رشدِ گل به شعف در آید .

گفتم : اینگونه خیلی سخت است و خیلی از انسانها نمی توانند دوری از معشوق را تحمل کنند !

او گفت : عاشقانِ گل همه گل پرورند ، زحمتِ گل پروری برخود خرند .

اگر عشق مادرت به تو باعث می شود که همواره او تو را در خانه حبس می کرد تا نکند که از دست بروی تو هیچ گاه رشد نمی کردی . هر چند که برای خودِ او رنجی بزرگ بود .

او به من گفت : " من شوقِ عشق را به تو خواهم آموخت . اعمالِ ما به ما وابسته اند همچون درخشندگی به فسفر . درست است که اعمالِ ما ، ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل به آن است که سخت تر از دیگران سوخته است . "

سنگ سیاه زمانی به مجسمه ای زیبا مبدل می شود که ضرباتِ چکش ِ مجسمه ساز را تحمل کند . و این گونه است که تو لایق عشق الهی خواهی شد .

گفتم : هر چند که پذیرش این نوع عشق سخت است ، با این حال من با تمامِ وجود آن را می پذیرم .

و او گفت : "برایِ من شنیدنِ این که شن ساحل نرم است کافی نیست می خواهم پاهای برهنه ام این نرمی را حس کند . معرفتی که قبل از آن احساس نباشد برای ِ من بیهوده است"

و من از این که پروردگار در قالب یک عارف تعریفِ زیبایی از عشق را به من ارزانی داشت بسیار خوشحالم .

کاش این طور باشد...

منتظرکسی باش که حتی اگردرساده ترین لباس بودی؛

تو رابه تمام دنیا نشان دهد و به همه بگوید که این دنیای من است...

شاید...

سلام!



شايد مرا بشناسي!

اما خطوط چهره ام را به ياد نياوري!

نمي دانم! شايد هم نشناسي!

شايد در صف همين روزمرّگيها کنارت ايستاده باشم !

و يا پشت چراغ قرمز همين شهر نگاهت کرده باشم !

شايد هم نگاهم کرده باشي !

شايد صدايت زده باشم !و تو نشنيده باشي.

و شايد در خيابان به تو تنه زده باشم !

و نگفته باشم ببخشيد خانم.

شايد عاشق ات باشم !

و گفته باشم!

شايد عاشقم باشي !

و نگفته باشي!

شايد هم متنفر!

شايد همبازي کودکي هايت باشم !

يا همان رفيق روياهايت!

و يا نابودگر آرزوهايت !!

شايد همان باشم که هستي !؟

و شايد هيچوقت و هيچ جا و هيچ گاه همان

نباشم که حس کرده اي.

و تو خوب ميداني در اين روزهاي پر شايد که زندگي را

مي سازم تکه تکه از دست مي روم در روز روزش.

و درباره من همين شايد کافي باشد که بداني اين روزها

اکسيژن ناياب را به دي اکسيدکربن ناب تبديل مي کنم!

و خدا شاهد است خيلي قبل ترها هم گفته بودم

مگر فرقي مي کند کجا اين اکسيژن را ببلعي و کدامين

طبيعت را نابود کني.

... و در اين روزهايي که خسته ام و هيچ کس، هيج چيزي و

هيچ حرفي مرا به جايي نمي بندد

عجيب دلم تنهايي مي خواهد

و چه سخت است تحمل آن وقتي که بداني!

اين کره خاکي جاي دنجي براي تنهايي نيست.

شايد باور کني!

و شايد باور نکني!

در روزهايي که عاشقانه تحمل مي کنم!

اينهمه آهن پاره و سيمان و سنگ را!

نفس نفسش فرسوده مي کند مرا بي انتهايي!

در و ديوارهاي اين شهر...!

... نمي دانم شايد همين که تنها تو بداني

من خسته ام کافي باشد!.

پس بگو دوباره سيب بچيند حوا ...

من خسته ام.... بگذار از اينجا هم بيرونمان کنند.

خدايا مگر فرقي مي کند کجا اين اکسيژن را ببلعي.

تو...


توفان‌ها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نی‌لبکی می‌نوازند،
و ترانه‌ی رگ‌هایت
آفتابِ همیشه را طالع می‌کند.
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه‌های شهر
حضورِ مرا دریابند....

واژه دوست داشتن...

دوستت دارم » جمله ای با نیروی عظیم که عمق جان انسان را در بر می گیرد. گفتن همین جمله کوتاه نشانی از اوج حیات فکری و روحی انسان است. آن زمان که او نیاز به بالاترین ابراز احساس دارد همین جمله کوتاه است که او را از هزاران در گیری فکری رها می کند. باور کردنی نیست که با گفتن همین جمله ناگهان عین احساسات واقعی برای شخص مقابل بیان می شود. او نیز احساس می کند که روحی وجود او را با کلامی لمس کرده.

« دوستت دارم » واژه ای است که انسان احساس همان زمانش را به خالصانه ترین و پاک ترین شکل ممکن ابراز می کند. گفتن اینکه او احساسش را بیان می کند درست نیست. بیان کردن و ابراز کردن دو عمل متفاوت هستند. زندگی در سادگی است و ابراز دوستی به ساده ترین شکل زیباترین آن است. سرودن شعری بلند برای ابراز دوستی چیزی نیست جز بیان بلند آن که خستگی را برای او به دنبال دارد. آن چرا که ابراز دوست داشتن در عمیق ترین شکل و زیباترین نوع آن نشان می دهد همین جمله کوتاه است. « دوستت دارم » مانعی است برای تنفر روح.
اما عشق ، واژه ای روحانی که مکانش در بطن ناخودآگاه انسان است. جایی که خود انسان نمی بیند و این دیگرانند که جلوه‌ی عاشق شدن را می بینند. شاید به همین دلیل است که بسیاری می گویند عشق وجود ندارد. عشق هیچ دو آدمی مانند هم نیست. عشق آدمیان منحصر به خودشان است.عشق یک جوشش است که انسان نمی تواند آغازش را کنترل کند. بر خلاف « دوستت دارم » بیان آن هم نا ممکن است.ابراز عشق با بیان امکان پذیر نیست. چرا که عشق در چهارچوب های روحی و جسمی قرار ندارد که بتوان به آن شکل داد و نشانش داد. عشق را میان واژه ها نمی توان جست ، شاید به همین دلیل است که خود واژه عشق از زمخت ترین حروف ساخته شده!
سادگی « دوستت دارم » در هیچ جمله ای نیست. اما شجاعت بیان و ابراز آن هم در هیچ احساسی نیست. ابراز عشق آسان نیست چون در ناخودآگاه انسان است و او به دست خود آن را ابراز نمی کند. بلکه عشق خودش می جوشد و در رفتار و چهره و بیان زندگی انسان نمودار می شود. اما « دوستت دارم » جمله ای است که آدمی با اراده خودش حس دوست داشتن را خالصانه در وجود روح مقابلش نشان می دهد و همین خود آگاهی و ارادی بودن است که زیبایی دوست داشتن را مقابل عشق نشان می دهد.
امیدوارم با گفتن دوستت دارم همیشه عاشق بمانید...

اندکی تامل...شاید بفهمی...!

آدمیزاد غرورش را خیلی دوست دارد،

اگر داشته باشد،

آن را از او نگیرید...

حتی به امانت نبرید...

ضربه ای هم نزنیدش،چه رسد به شکستن یا له کردن!

آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید

بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛

حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد،

چه قدردوستت دارد!!!

  و این را بفهم آدمیزاد ! بفهم..........




زیر باران باید رفت...

چترها را باید بست...

زیر باران باید رفت... 
فکر را خاطره را زیر باران باید برد...
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت ...
دوست را زیر باران باید برد ...
عشق را زیر باران باید جست...  
زیر باران باید بازی کرد ...
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت...
 زندگی تر شدن پی در پی ...
زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است ...
رخت ها را بکنیم ...
آب در یک قدمی است ...
«سهراب» 

وشکستم و...

درها به طنین های تو وا کردم
هر تکه را جایی افکندم پر کردم هستی ز نگاه
بر لب مردابی پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم رفتم به نماز
در بن خاری یاد تو پنهان بود برچیدم پاشیدم به جهان
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن
و شیاریدم شب یک دست نیایش افشاندم دانه راز
و شکستم آویز فریب
و دویدم تاهیچ و دویدم تاچهره مرگ تاهسته هوش
و فتادم بر صخره درد از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم لرزیدم
وزشی می رفت از دامنه ای گامی همره او رفتم

ته تاریکی تکه خورشیدی دیدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم

«سهراب»

چینی نازک تنهایی من...

به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جای است
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل واشدۀ دورترین بوتۀ خاک
روی شن ها هم
نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپۀ معراج شقایق رفتند
پشت هیچسان، چتر خواهش بازاست
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی
سایۀ نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید

نرم وآهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من  

«سهراب»

چه بگویم...؟



دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم...

 باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟...

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم...

چه بگویم؟که غم از دل برود چون تو بیایی...

دوستت دارمها را نگه می داری برای روز مبادا...؟


دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

دوست داشتن ازع....ق برتر است...!

“… دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیش‌تر از غریزه آب می‌خورد و هر‌چه از غریزه سرزند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و‌ تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد…”

باران که می بارد...

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد.
و...


و...

و...

چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو
.
.

اعتراف...

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده

فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...

اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم

باور نمیکنم اینک بی توام

کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری

کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی

تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ،

تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...

کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم

در حسرت چشمهایت هستم ،

چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده

در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ،

هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...

این هفت شماره....(پست ثابت)


.
.
.
.هفت شماره را میگیرم ...

(ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل)


... بــــــــــــــــــــوق ...

شماره مورد نظر در شبكه زندگی انسانها موجود نمی باشد،

لطفا" مجددا" شماره گیری نفرمایید !

.
.
.
.
هفت شماره دیگر

(دوست ، یار ، همراه ، همراز ، همدل ، غمخوار ، راهنما )

... بــــــــــــــــــــوق ...

مشترك مورد نظر در دسترس نمی باشد !

.
.
.
.
باز هم هفت شماره دیگر

(خدا ، پروردگار ، حق ، رب ، خالق ، معبود ، یكتا)

... بــــــــــــــــــــوق ... بــــــــــــــــــــوق ...

... لطفا" پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید

... بــــــــــــــــــــوق ...

سلام ... خدای من !

اگر پیغاممو دریافت کردین، لطفا" تماس بگیرید، فقط یكبار !

من خسته شدم از بس شماره گرفتم و هیچكس، هیچ جوابی نداد !

شماره تماس من :

(غرور ، نفرت ، حسادت ، حقارت ، حماقت ، حرص ، طمع)

منتظر تماس شما هستم . انسان !

.
.
.
.
خداوندا ...

خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت

مرا تنها تو نگذاری

که من تنهاترین تنهام؛ انسانم


خدا گوید :

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

تو ای انســــان !

بدان همواره آغوش من باز است

شروع كن ...

یك قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من ...

می دانم....


میدانستم عاشق بارانی ،

آنقدر اشک ریختم تا خورشید بتابد بر روی سیل اشکهایم ،

تا اشکهایم ابر شود و باران ببارد

این اشکهای من است که بر روی تو میبارد

آسمان با دیدن چشمهای من می نالد

عشق همین است و راه آن نفسگیر

باز هم میخواهم عشق را با تمام دردهایش،

دردهایی که درد نیست چون دوایش تویی

خیالی نیست دلتنگی ها و بی قراری هایش، چون چاره اش تویی

عزیز من تویی، در راز و نیازهایم تنها تویی

با تو بودن یعنی همین ،

یعنی من عاشقم بیشتر از تمام عشقهای روی زمین

عزیزم خیلی دوستت دارم ، تنها همین احساس است که در دل دارم

این کلام جاودانه را از من بپذیر ، در روزی که قلبم درونش غوغاست ،

این احساس صادقانه را از من بپذیر ، در روزی که حال من حال خودم

  نیست...